متروک - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 3:02
نمیدانم چرا گاه دوباره به این خانه قدیمی متروک سر میزنم؟ پیشترها همیشه توی ذهنم مینوشتم. همیشه برای داستانها، سوژههای وبلاگ، برای همه تصاویری که میدیدم یک نوشته در آستین داشتم. اما حالا فقط دلم میخواهد آرام باشم و بگذرم. نه دیگر شقایقهای اول خیابان ِمان و نه دیگر خیابان ِسراشیبی به سمت ِمحل
بغضهای فروخورده - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 3:02
پسر است، با پوست ِسپید ِمهتابی، توی آسانسور اداره توی بغل پدرش دست و پا میزند. پنج یا شش ماهه است.. کلاه لبهدار سرش است. ارام لبه کلاهش را بالا میبرم تا صورتش را ببینم. مثل همهی کودکان ِخیلی کودک دنیا را با شگفتی نگاه میکند. آینهی آسانسور را، دگمهها را و... من را، ته ِنگاهش یک رنگ ِآشنای قدیم